شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

آفتاب پنهان

نگاه می‌کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راه‌بندان را

«من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب»
و بغض می‌کنم این شعرِ پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل‌فروشی که
حراج کرده غم و رنج‌های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز، از چپ و راست
بلند کرده کسی لای‌لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر... ترافیک... دود... آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می‌شود و بغض‌ها گلوگیرند
پیاده می‌روم این آخرین خیابان را...

«عزیز» مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می‌کند از پشت شیشه، باران را

دو هفته‌ای‌ست که ظرف نباتمان خالی‌ست
و چای می‌خورم و حسرت خراسان را

سپرده‌ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری، عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می‌برد؟ چه می‌دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشهٔ اتوبوس
نگاه می‌کنم از پنجره بیابان را

نگاه می‌کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه‌ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را

::

نسیم از طرف مشهدالرضاست... ولی
نگاه کن! حرم سرور شهیدان را...