شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

فرصت تنفس

به استناد حدیثی دلم چه عاشق بود
سند مطالبه کردند... «قالَ صادق» بود

وزید صحبت آوازه‌اش به هر سویی
اگرچه باد در این کار ناموافق بود

نشسته بود دو زانو جهان به شاگردی
چه مکتبی که پر از عالمان حاذق بود

رسید جابر حیّان اگر به اِکسیرش
به ورد حَق‌حَق و با کیمیای هِق‌هِق بود

نواخت ساعت اِثنا عشر به گوش زمان
که نیمه راه امامت در آن دقایق بود

به لطف منطق شیوا و نطق غرایش
سکوت شهر پر از واژه‌های ناطق بود

دمی شکافت قفس، فرصت تنفس شد
وگرنه ظلم همان ظلم و جور سابق بود

چه خوب شد به افق صبح صادقش سر زد
که چشم منتظرانش به سوی مشرق بود