شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

ما را بس

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایۀ آن سرو روان ما را بس

من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
ما که رندیم و گدا، دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافی‌ست
طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس