شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

فخر ایران

تا از نور ما، گشتند سرگردان
شمعی دیگر را، کشتند نامردان
مظلومش کشتند، مانند مولا
گمنامش کشتند، گمنام... یا زهرا
ای فخر ایران، سرباز جانان
ما با تو هستیم، بر عهد و پیمان

عصر دلتنگ جمعه، چه غروب غریبی
طرف قتلگاهش، می‌وزد عطر سیبی
ای جوانان بیایید، خفته در خون حبیبی

«دیگر با دشمن، حرفی نمانده
اذن میدان ده، لبیک فرمانده!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آتشفشان است، خون شهیدان
لبریز خشمیم، مردان میدان
در رگهای ما، شور پیکار است
تکلیف دشمن، با ذوالفقار است

علم انتقامش، به کف غیرت ماست
پی خونخواهی او، همه ملت ماست
بنگر خصم نامرد! که دگر نوبت ماست

«دیگر با دشمن، حرفی نمانده
اذن میدان ده، لبیک فرمانده!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشکیم و باران، خشمیم و طوفان
رودیم و بی تاب، خونیم و جوشان
در سوز و سازیم، با شیب الخضیب
نصر من الله، و فتح قریب

به هوای شهادت، نفسی تازه کردیم
همه سرباز عشقیم، همه فریاد دردیم
همه شمشیر تشنه، همه شور نبردیم

«دیگر با دشمن، حرفی نمانده
اذن میدان ده، لبیک فرمانده!»