دلتنگ

به قرآنی که داری در میان سینه‌ات سوگند
که هرگز از تو و از خاندانت دل نخواهم کند

و ایمان دارم ‌ای مهرت قیامت‌ها به پا کرده
گنهکارانِ چون من عاشقت را زود می‌بخشند

پر از حس غریب روزهای آخر سالَم
پر از دودی که برمی‌خیزد از خاکستر اسفند

دلم امشب شبیه کوچه‌های تا حرم تنگ است
دلم در حسرت ایوان دلباز شما تا چند؟

و غمگینم به قدر شانۀ سنگین گاری‌ها
که ساکم را به سختی تا خیابان تو آوردند

و مسکینم به قدر آن گدایانی که در غربت...
فقط امّید دارم از تو ‌ای شاه نجف لبخند
::
نشستم گوشۀ صحنت برایت شعر می‌خوانم
اگر این لحظه‌ها حس می‌کنم هستم سعادتمند