شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

میان کوچه...

می‌خواست راوی این غزل سربسته باشد
پس فرض کن بال کبوتر بسته باشد

می‌خواست اما آخرش طاقت نیاورد
کتمان کند پهلوی مادر بسته باشد

کتمان کند دستان خواهر را که می‌خواست
آن لحظه چشمان برادر بسته باشد

راه تمام تیغ‌ها از یک طرف باز
راه علی از سوی دیگر بسته باشد

وقتی که دست کفر این اندازه باز است
بایست هم دستان حیدر بسته باشد

راوی خودش را گول زد، ننوشت چیزی
راوی دلش می‌خواست آن در بسته باشد
 

در بسته و زهرا کنار آسیاب است
یک دشت گندم زیر نور آفتاب است

با ذوالفقارش باز خلوت کرده مولا
حال علی این روزها خیلی خراب است

رد شد حسن، ظرف گلاب افتاد بر خاک
عطر حسن پیچیده یا عطر گلاب است؟

خواب حسین از بچگی تعبیر دارد
خوابیده و بالا سرش یک کاسه آب است

حالا صدای در زدن پیچیده در شعر
این‌بار راوی ناگزیر از انتخاب است
 

در باز شد... در بسته شد... در را شکستند
نامردها پهلوی مادر را شکستند...

در خانه‌ها ماندند و زهرا ماند تنها
یک مرد در آن کوچه تنها ماند، تنها

تعداد افراد دو جبهه نامساوی‌ست
تنها کسی که با علی مانده‌ست، راوی‌ست...

بی‌هیچ مکثی می‌رود آن سوی دیوار
باید ببیند رد خون را روی دیوار

باید ببیند غربتی را که شنیده
باید بگوید چیزهایی را که دیده...

چشمی به در دارد، نگاهی هم به کوچه
احساس او را می‌کِشد، کم‌کم به کوچه

دیگر ولی تصویر کوچه دست خورده
رد طنابی کوچه را با مَرد برده

راوی غزل خواند و غزل خواند و غزل خواند
تابوت رفت و او میان کوچه جا ماند...