شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

یا امین الله

سلام فلسفۀ چشم‌های بارانی!
سلام آبروی سجده‌های طولانی!...

چگونه وصف کند غصۀ تو را دعبل؟
چگونه رسم کند چهرۀ تو را مانی؟

تو را هر آینه تصویر کرده‌ام، نظمی
چه نسبتی‌ست میان تو با پریشانی؟

چقدر بر سر بازارها قدم زده‌ای
که یک معامله سر گیرد از مسلمانی

چقدر موقع قحطی صدا زدیم تو را
و یادی از تو نکردیم در فراوانی

قرار بود بسازیم خانۀ دل را
چقدر ساخته شد خانه‌های اعیانی!

چه عهدها که پس از هر دعای عهد، شکست
چه ندبه‌ها که نشد موجب پشیمانی

چه گریه‌ها که نکردیم با امین الله
میان صحن تو در یک هوای بارانی

اضافه شد به غم تو چقدر سال به سال
و ما چقدر گرفتیم بی‌تو مهمانی

چقدر در پی ما گشته‌ای چراغ به دست
میان همهمۀ کوچۀ چراغانی

خودت بیا بنشین و بخوان و اشک بریز
خودت خطیب، خودت مستمع، خودت بانی

بخوان که روضه از آن حنجره شنیدنی است
به لهجۀ عربی، با زبان قرآنی...

بگو چگونه به هنگام آب نوشیدن
همیشه می‌رسی از تشنگی به حیرانی

فدای سرخی چشم سیاه تو که هنوز
درون گودی مقتل نماز می‌خوانی...