سکه شدن و دو رو شدن آسان است
آلودۀ رنگ و بو شدن آسان است
بهار و باغ و باران با تو هستند
شکوه و شوق و ایمان با تو هستند
تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
بیسایه مرا آن نور، با خویش کجا میبرد
بیپرسش و بیپاسخ، میرفت و مرا میبرد
دلش میخواست تا قرآن بخواند
دلش میخواست تا دنیا بداند
رفتی سبد سبد گل پرپر بیاوری
مرهم برای زخم كبوتر بیاوری
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خُفته از این خیل جدا میماند