در سکوتی لبالب از فریاد گوشه چشمی به آسمان دارد
یک بغل بغض و تاول و ترکش، یک بغل بغض بیکران دارد
آتشفشان زخم منم، داغ دیدهام
خاکسترم، بهار به آتش کشیدهام
تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
به رغم سیلی امواج، صخرهوار بایست
در این مقابله چون کوه استوار بایست!
هجده بهار رفت زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست