میگریم از غمی که فزونتر ز عالَم است
گر نعره برکشم ز گلوی فلک، کم است
درختان را دوست میدارم
که به احترام تو قیام کردهاند
چو موج از سفر ماهتاب میآید
از آب و آینه و آفتاب میآید
تا آسمانت را کمی در بر بگیرد
یک شهر باید عشق را از سر بگیرد
به رغم سیلی امواج، صخرهوار بایست
در این مقابله چون کوه استوار بایست!
هجده بهار رفت زمین شرمسار توست
آری زمین که هستی او وامدار توست