در عصر نقابهای رنگی
در دورۀ خندههای بیرنگ
پشت سر مسافر ما گریه میکند
شهری که بر رسول خدا گریه میکند
ما خواندهایم قصۀ مردان ایل را
نامآورانِ شیردلِ بیبدیل را
از سمت مدینه خبر آورد نسیمی
تا مژده دهد آمده مولود عظیمی
بیتاب دوست بودی و پروا نداشتی
در دل به غیر دوست تمنا نداشتی