سرخیِ شمشیر و سرنیزه تماشایی نبود
شام غمهای تو را لبخند فردایی نبود
از سمت مدینه خبر آورد نسیمی
تا مژده دهد آمده مولود عظیمی
از سمت حرم شنیدهام میآید
با تیغ دو دم شنیدهام میآید
غمی ویرانتر از بغض گلو افتاده در جانش
بزرگی که زبانزد بود دراین شهر ايمانش