دل گفت مرا علم لَدُنّی هوس است
تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
به نام خداوند بالا و پست
كه از هستیاَش هست شد، هر چه هست...
بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم
بیا دوباره به شبهای کوفه برگردیم
شراره میکشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟