خورشید! بتاب و برکاتی بفرست
ای ابر! ببار آب حیاتی بفرست
صدای بال ملائک ز دور میآید
مسافری مگر از شهر نور میآید؟
کودکی سوخت در آتش به فغان، هیچ نگفت
مادری ساخت به اندوه نهان، هیچ نگفت
به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است
ترکهای لب این جاده از قحطی باران است
شکست باورت، ای کوه! پشت خنجر را
نشاند در تب شک، غیرت تو باور را
نه از لباس کهنهات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم