تماشا کن تکان شانهها را
حکایت کن غم پروانهها را
آوای نسیم و باد و باران
آهنگ قشنگ آبشاران
خورشید! بتاب و برکاتی بفرست
ای ابر! ببار آب حیاتی بفرست
کاش تا لحظۀ مردن به دلم غم باشد
محفل اشک برای تو فراهم باشد
بازآمدهای به خویشتن میطلبم
سیرآمدهای ز ملک تن میطلبم
به باران فکر کن... باران نیاز این بیابان است
ترکهای لب این جاده از قحطی باران است
تا بر شد از نیام فلق، برق خنجرش
برچید شب ز دشت و دمن تیره چادرش
در سینه اگرچه التهابی داری
برخیز برو! که بخت نابی داری
خودآگهان که ز خون گلو، وضو کردند
حیات را، ز دم تیغ جستجو کردند
ای ز دیدار رخت جان پیمبر روشن
دیدۀ حقنگر ساقی کوثر روشن
نه از لباس کهنهات نه از سرت شناختم
تو را به بوی آشنای مادرت شناختم
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد
کیست امشب حلقه بر در میزند
میهمانی، آشنایی، محرمی؟