وقتی کسی حال دلش از جنس باران است
هرجای دنیا هم که باشد فکر گلدان است
تا گلو گریه کند، بُغض فراهم شده است
چشمها بس که مُطَهَّر شده، زمزم شده است
بیسایه مرا آن نور، با خویش کجا میبرد
بیپرسش و بیپاسخ، میرفت و مرا میبرد
پایان مسیرِ او پر از آغاز است
با بال و پرِ شکسته در پرواز است
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خُفته از این خیل جدا میماند
معشوق علیاکبری میطلبد
گاهی بدن و گاه سری میطلبد
آنقدر بخشیدی که دستانت
بخشندگی را هم هوایی کرد