الهی اکبر از تو اصغر از تو
به خون آغشتگانم یکسر از تو
اگر مجال گریزت به خانه هم باشد
برای اینکه نمیرد حیات، میمانی
غریبِ در وطن، میسوخت آن شب
درون خویشتن، میسوخت آن شب
چون غنچۀ گل، به خویش پیچید، علی
دامن ز سرای خاک، برچید علی
ای ز داغِ تو روان، خون دل از دیدۀ حور!
بیتو عالم همه ماتمکده تا نفخۀ صور
روز، روز نیزه و شمشیر بود
ظهر داغ خون و تیغ و تیر بود
عمری به فکر مردمان شهر بودی
اما کسی حالا به فکر مادرت نیست
آنکه در خطّۀ خون، جان به ره جانان داد
لبِ لعلش به جهانِ بشریّت جان داد
به دست شعلههای شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانهمسلک بودن خود را
محبوبۀ ذات پاک سرمد زهراست
جان دو جهان و جان احمد زهراست
گفت: ای گروه! هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما...
تنها نه کسی تو را هماورد نبود
یک مردِ نبرد، یار و همدرد نبود
شعر از مه و مهرِ شبشکن باید گفت
از فاطمه و ابالحسن باید گفت