گفتند به من که از سفر میآیی
من منتظرم، بگو اگر میآیی
کوچههامان پر از سیاهی بود
شهر را از عزا درآوردند
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست آن بینی
حی علی الفلاح که گل کرده بعثتش
باید نماز بست نمازی به قامتش