ای بحر! ببین خشکی آن لبها را
ای آب! در آتش منشان سقا را
تشنگان را سحاب پیدا شد
رحمت بیحساب پیدا شد
آنکه با مرگِ خود احیای فضیلت میخواست
زندگی را همه در سایۀ عزّت میخواست
دل و جانم فدای حضرت دوست
نی، فدای گدای حضرت دوست
ماییم ز قید هر دو عالم رَسته
جز عشق تو بر جمله درِ دل بسته
مدینه حسینت کجا میرود؟
اگر میرود، شب چرا میرود؟