شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

آفتاب آل یاسین

شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو
ولی نه، مانده از چشم‌انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو

زلال محض، باران نجابت!
حضور مطلق نور و اجابت!
بیا تا بندبندِ ندبۀ ما
بگیرد رنگ و بوی استجابت!

فراتر از تمام نام‌هایی
نسیم دل‌کش الهام‌هایی
عدالت، عشق، یک‌رنگی، کرامت
رسولِ بهترین پیغام‌هایی

تو که درد آشنای اهل دردی
تو که دست کسی را رد نکردی
بگو حالا که دل‌هامان شکسته‌ست
دلت می‌آید آیا برنگردی؟

به ما که می‌رسد پیغامی از تو
نسیمِ تازۀ الهامی از تو
چرا در ذهن سرد کوچه‌هامان
نمی‌پیچد طنین گامی از تو؟

کناره پنجره، گلدان خالی
شکوه عشق با دستان خالی
بیا، چشم‌انتظار میهمان است
صفای سفره‌ای با نان خالی!

جهانِ ما و دردی سخت سنگین
ستم، نامردمی، غم، دشمنی، کین
بیا از مشرق آدینه‌ای سبز
بتاب، ای آفتابِ آل یاسین!

به ما نزدیک شو این بار، نزدیک
از این نزدیک‌تر، بسیار نزدیک
دل ما می‌شود هر روز با تو
به شوق لحظۀ دیدار، نزدیک

بمان ای جلوۀ گم با دل ما
به شوق یک تبسّم با دل ما
ببین در غیبت باران چه کرده است
خزانِ بی‌ترحّم با دل ما!

دل ما و غم سرخ حسینی
دوباره ماتم سرخ حسینی
سوار پرخروش دادگستر!
بیا با پرچم سرخ حسینی