شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

شهر شهادت

از باغ گفت و از غم بی‌برگ و باری‌اش
از باغبان و زمزمه‌های بهاری‌اش

از شاهدان سایه‌نشین حرم، کسی
همراه او نبود که آید به یاری‌اش

آن مهربانِ از وطن آواره، بسته شد
با دست ظلم، دفتر شب‌زنده‌داری‌اش

در جای جای شهر شهادت، هنوز هست
هر لاله‌ای نشانه‌ای از داغداری‌اش

هرجا که سوخت قامت شمعی در انتظار
خون گریه کرد و آب شد از سوگواری‌اش

دروازۀ مدینه پس از آن وداع تلخ
تنها نشسته است به چشم‌انتظاری‌اش

غمنامۀ شهید خراسان شنیدنی‌ست
کو طاقتی که شرح دهم بیقراری‌اش؟

با این جگر که خون شده، حاجت به زهر نیست
انگور، مرهمی‌ست بر آن زخم کاری‌اش

«زهرا» کجاست تا که ببیند در این چمن
پژمرده گشت و سوخت گل یادگاری‌اش

شمعی که از مدینه به توس آمد و گداخت
آتش به جان فاطمه زد اشک جاری‌اش

یک روز خوش ندید پس از تو «جواد» تو
فریاد از صبوری و از بردباری‌اش

در بوستان او «شفق»! از خار کم مباش
فیضی ببر به قدر خود از همجواری‌اش