شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

شوق زیارت

کشیدی بر سر و رویم خودت دست عنایت را
کشاندی سمت خود، دادی به من پای لیاقت را

به پا می‌خیزم و پا در رکاب جاده می‌آیم
به پای عشق خواهم رفت راه بی‌نهایت را

هوای روزگار من سیاه از دود غفلت‌هاست
شلوغی‌های شهر از من گرفته کنج خلوت را

زمین گم می‌شود در ازدحام گام‌های شوق
کم آورده‌ست جاده این همه شوق زیارت را..

نشاندی پرچم هیهات را بر قلهٔ عالم
به پای سر، سراسر فتح کردی قاف عزت را..

مرام ساقی تو رودها را تشنهٔ حق کرد
که از آن روز می‌جویند دریای حقیقت را

جهان خود را رها کرده... به راهت اقتدا کرده
ببین لبیک‌های فرد فرد این جماعت را
::
امام صبح پیروزی به ما سر می‌زند روزی
به پایان می‌رساند اربعین‌ها عصر غیبت را