دو چشم خیس باران کنج زندان
گُلی سر در گریبان کنج زندان
دخیلِ استخوانش گشته زنجیر
رسیده بر لبش جان کنج زندان
به غربت گرچه خو کردهست
نفسهایش پر از درد است
به اَبرو خم نیاوردهست
شده زندان پر از عطر مناجاتش
نگهبان شد مسلمان کراماتش
«غریب آقا، غریب آقا، غریب آقا»
