غربت بقیع

دلمو سوزونده غربت بقیع
چه کنم آخه با حسرت بقیع؟
چی می‌شه بیام یه روز مدینه و
سر بذارم روی تربت بقیع

کنار پنجره‌هاش
تو دلم غوغا می‌شه، چشم من دریا می‌شه
می‌بینم اینجا یه روز، حرمی برپا می‌شه

همه‌جا پر می‌شه از شمیم یاس حرمش
یه روزی سینه می‌زنم اینجا به زیر علمش
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر که سر به روی این خاک می‌ذاره
از چشاش به جای اشک خون می‌باره
خدا می‌دونه که این خاکِ غریب
از چه درد دل‌هایی خبر داره

خون شده دلش سه ماه
با صدای فاطمه، ناله‌های فاطمه
شنید عجل وفاتی، تُو دعای فاطمه

بیست و پنج سال تموم دیده غروب حیدرو
دیده حسن داد می‌زنه داغ فراق مادرو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنوزم ناله‌ها داره این زمین
نالۀ جانسوز و آه آتشین
گاهی گریونه با اشک فاطمه
گاهی با ناله‌های ام البنین

روضه‌خونه فاطمه
با دلی پر از محن، برا غربت حسن
می‌گه خیلی غریبن، پاره‌های قلب من

شب جمعه می‌خونه با اشک و آه بی‌حساب
غریب اونه که جون بده تشنه کنار نهر آب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فاطمه می‌خونه با شور و نوا
از وفای ساقی کرب‌وبلا
اما تُوی چشمای ام البنین
هنوزم موج می‌زنه اشک عزا

می‌گه من شرمنده‌ام
هنوزم از بچه‌هات، الهی بشم فدات
اونا تشنه بودن و موج می‌زد آب فرات

کنار علقمه تنها آب نریخت روی زمین
خدا خبر داره که ریخت آبروی ام البنین