شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

دعایش باقی‌ست

ساعت صبح دهم هرچه دگرگون می‌شد
بیشتر جان زمان، قلب زمین خون می‌شد

بغض در باور سرخط خبرها پر بود
واژه واژه خبر از خون جگرها پر بود

نور این قافله به صبح سپیدش پیوست
یار ما رفت و به یاران شهیدش پیوست

مهر و انگشتر و تسبیح و عبایش باقی‌ست
رفت و پشت سر این ایل، دعایش باقی‌ست

راه عشق است که از هرچه بلا عاری نیست
تیغ بردار که هنگام عزاداری نیست 

خون ما در رگ تاریخ به جوش آمده است
از عزای تو حماسه به خروش آمده است 

چه کسی گفت که در فکر فرارت بودی؟
همه دیدند که در دفتر کارت بودی

همه دیدند شب از جلوهٔ نور تو پر است
همهٔ شهر من از عطر حضور تو پر است

کار داریم از امروز دگر با دشمن
متحیر شود از بهت تماشا دشمن

فکر کردید دگر آب گذشت از سرمان؟
تیزتر شد پی پیکار شما خنجرمان 

خون ما از لبهٔ تیغ تو برنده‌تر است
به همین صبح قسم خامنه‌ای زنده‌تر است