گریه بود اولین صدا، آری!
روز اول که چشم وا کردیم
از سمت مدینه خبر آورد نسیمی
تا مژده دهد آمده مولود عظیمی
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی