از باغ گفت و از غم بیبرگ و باریاش
از باغبان و زمزمههای بهاریاش
مدینه! بی تو شب من سحر نمیگردد
شب فراق، از این تیرهتر نمیگردد
دلتنگی همیشۀ بابا علی علی!
سردارِ لشکر من تنها علی علی!
یا بر سر زانو بگذارید سرم را
یا آنکه بخوانید به بالین، پسرم را
دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم
دوباره گفتم: جان تو و حسین، پسر!
قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بیقرار هم و غمگسار هم باشیم