سحر که چلچلهها بال شوق وا کردند
سفر به دشت دلانگیز لالهها کردند
الا که مقدم تو مژدۀ سعادت داشت
به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت
نسیم صبح بگو چشمهٔ گلاب كجاست
صفای آینه و روشنای آب كجاست
کاروان، کاروان شورآور
کاروان، اشتیاق، سرتاسر
آن شب که باغ حال و هوای دعا گرفت
هر شاخهای قنوت برای خدا گرفت