به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر دربهدریها پناهگاه ندارم
ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
تا یوسف اشکم سَرِ بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من