خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
آزادگی ز منّت احسان رمیدن است
قطع امید، دست طلب را بریدن است
همّت ای جان که دل از بند هوا بگشاییم
بال و پر سوی سعادت چو هما بگشاییم
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت