شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت
ای هلالی که تماشای رخت دلخواه است
هله ای ماه! خدای من و تو الله است
آمدی و دل ما بردی و رفتی ای ماه!
با تو خوش بود سحرهای «بِکَ یا الله»
ما همه از تبار سلمانیم
با علی ماندهایم و میمانیم
لختی بیا به سایهٔ این نخلها رباب!
سخت است بیقرار نشستن در آفتاب!