ای کاش تو را به دشت غربت نکُشند
لبتشنه، پس از دعوت و بیعت نکشند
آن گوشه نگاه کوچکی روییدهست
بر خاک پگاه کوچکی روییدهست
بیتابتر از جانِ پریشان در تب
بیخوابتر از گردش هذیان بر لب
با اشک تو رودها درآمیختهاند
از شور تو محشری بر انگیختهاند
گهگاه تنفسی به اوقات بده
رنگی به همین آینهٔ مات بده