چه اعجازیست در چشمش که نازلکرده باران را
گلستان میکند لبخندهای او بیابان را
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
امشب ردیف شد غزلم با نمیشود
یا میشود ردیف كنم یا نمیشود
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
در دل نگذار این همه داغ علنی را
پنهان نکن از ما غم دور از وطنی را
تمام همهمهها غرق در سکوت شدند
خروش گریۀ او شهر را تکان میداد