سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
بیتاب دوست بودی و پروا نداشتی
در دل به غیر دوست تمنا نداشتی
جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم