شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

دو لالۀ پرپر

من، دیده جز به سوی برادر، نداشتم
آیینه جر حسین، برابر نداشتم

وقتی صدای غربت «یاسین» بلند شد
در خاطرم، به جز غمِ «کوثر» نداشتم

در خلوت خیال خودم، اشک ریختم
اما به هیچ رو، مژه‌ای تر نداشتم

این‌قدر بی‌وفایی و، این‌قدر بی‌کسی
در نیم‌روز واقعه، باور نداشتم

دریای بی‌کرانِ شهادت، که موج زد
من در صدف، به غیر دو گوهر نداشتم...

تا جامۀ شهادتشان را، به تن کنند
چشم از جمال روشنشان برنداشتم

ای باغبان عاطفه! از من قبول کن
غیر از دو ارغوانِ معطّر نداشتم

سهم من، از تمام چمن، شد همین دو گل
شرمنده‌ام که هدیۀ دیگر نداشتم!

تا در رکاب عشق، نگفتند ترک سر
از زانوی مشاهده، سر برنداشتم...

در سایه‌سار خیمه، نشستم پس از وداع
تاب نگاه‌های برادر نداشتم

پرواز تا حضور برادر، محال بود
می‌سوختم ز هجر، ولی پر نداشتم

چشم و دلم به باغ گل امروز روشن است
شکر خدا «دو لالۀ پرپر» هم از من است