سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
آمد عروس حجلۀ خورشید در شهود
در کوچهای نشست که سر منزل تو بود
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را
خزان نبیند بهار عمری که چون تو سروی به خانه دارد
غمین نگردد دلی که آن دل طراوتی جاودانه دارد