اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
بر عفو بیحسابت این نکتهام گواه است
گفتی که یأس از من بالاترین گناه است
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را