به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر دربهدریها پناهگاه ندارم
خودش را وارث أرض مقدس خوانده، این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
تا یوسف اشکم سَرِ بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید
وقت است که از چهرۀ خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»