شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو میآید
نفسهایم گواهی میدهد بوی تو میآید
مرثیه مرثیه در شور و تلاطم گفتند
همه ارباب مقاتل به تفاهم گفتند
ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان
مثل تیری که رها میشود از دست کمان
لختی بیا به سایهٔ این نخلها رباب!
سخت است بیقرار نشستن در آفتاب!