هر غنچه به باغ سوگوار تو شدهست
هر لاله به دشت داغدار تو شدهست
ای در تو عیانها ونهانها همه هیچ
پندار یقینها و گمانها همه هیچ
بودند دو تن، به جان و دل دشمنِ تو
دادند به هم دست، پیِ کشتن تو
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانۀ عشق تو سر از پا نشناخت
ای آنکه دوای دردمندان دانی
راز دل زار مستمندان دانی
ای سرّ تو در سینۀ هر محرم راز
پیوسته درِ رحمت تو بر همه باز
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ
از دور به من گوشۀ چشمی بفکن
نزدیک به خویش ساز و کن دور ز «من»