از باغ گفت و از غم بیبرگ و باریاش
از باغبان و زمزمههای بهاریاش
مدینه! بی تو شب من سحر نمیگردد
شب فراق، از این تیرهتر نمیگردد
هزار سال گذشت و هزار بار دگر،
تو ایستادهای آنجا در آستانۀ در!
یا بر سر زانو بگذارید سرم را
یا آنکه بخوانید به بالین، پسرم را