سرخیِ شمشیر و سرنیزه تماشایی نبود
شام غمهای تو را لبخند فردایی نبود
گل کرده در ردیف غزلهای ما حسین
شوری غریب داده به این بیتها حسین
شرط محبت است بهجز غم نداشتن
آرام جان و خاطر خرم نداشتن
شنیده بود که اینبار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست
غمی ویرانتر از بغض گلو افتاده در جانش
بزرگی که زبانزد بود دراین شهر ايمانش