همنوا بود با چکاچک من
غرّش آسمان و هوهوی باد
در خودم مانده بودم و ناگاه
تا به خود آمدم مُحرّم شد
آوردهام دو ظرف پر از رنگ، سبز و سرخ
یک رنگ را برای خودت انتخاب کن
علی بود و همراز او فاطمه
و گلهای روییده در باغشان
کاروان رفت و اهلِ آبادی
اشک بودند و راه افتادند