سحر که چلچلهها بال شوق وا کردند
سفر به دشت دلانگیز لالهها کردند
به واژهای نکشیدهست منّت از جوهر
خطی که ساخته باشد مُرکّب از باور
الا که مقدم تو مژدۀ سعادت داشت
به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت
نسیم صبح بگو چشمهٔ گلاب كجاست
صفای آینه و روشنای آب كجاست