به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم
به غیر دربهدریها پناهگاه ندارم
که دیده زیر زمین باغ بیخزانی را؟
نهانتر از سفر ریشهها جهانی را
آنقدر نقش لالۀ پرپر کشیدی
تا آنکه آخر، عشق را در بر کشیدی
اگر چه خانه پر از عکس و نام و نامۀ توست
غریب شهری و زخمت شناسنامۀ توست
این چندمین نامهست بابا مینویسم؟
هر چند یادت نیست امّا مینویسم
تا یوسف اشکم سَرِ بازار نیاید
کالای مرا هیچ خریدار نیاید