ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
از نو شکفت نرگس چشمانتظاریام
گل کرد خارخار شب بیقراریام
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من