نمی ز دیده نمیجوشد اگرچه باز دلم تنگ است
گناه دیدۀ مسکین نیست، کُمیت عاطفهها لنگ است
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
شبی که مطلع مهر از، طلوع زینب بود
فروغ روز نشسته، به دامن شب بود
دلم شور میزد مبادا نیایی
مگر شب سحر میشود تا نیایی