سفر بسیار کردم تا رسیدن را بیاموزم
زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم
غم از دیار غمزده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
شعله باش اما چنین بر آشیان خود مزن
دود کن خود را ولی در دودمان خود مزن
آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بیامام شد