دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
پس سرخ شد عمامۀ آن سیّد جلیل
تیغ آن چنان زدند که لرزید جبرئیل
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
سر زد ز شرق معركه، آن تیغ گرمْسیر
عشق غیور بود و برآمد به نفی غیر