دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
سر و پای برهنه میبرند آن پیر عاشق را
که بر دوشش نهاده پرچم سوگ شقایق را
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
در مطلع شعر تو نچرخانده زبان را
لطف تو گرفت از من بیچاره امان را